![]() |
![]() |
|
| اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم جان را به قربانت |
|
گوش كن....
جاده صدا ميزند از دور قدمهاي ترا
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان
كفش به پا كن و بيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا مثل يك قطعه آواز به خود جذب كند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از
حادثه عشق تر است.
آهای........خدا
زمستان سردي است...
شيشه هاي دنيا از هرم تنهايي من بخار گرفته است!
هيچ نوري رخصت ورود ندارد
تمام دريچه ها را بسته اند
تا هيچ عشقي به حريم من راه نيابد
تا هيچ غمي توانايي خروج نداشته باشد
پس ا ز كدامين راه عزيزانم را يكي پس از ديگري از من جدا ميكني ؟
و مرا تنهاتر
چرا همسفران تنهايي ام را منفورترين ها قرار مي دهي؟
اگر نمي خواهي زندگي كنم
كاش حداقل مي گذاشتي تنها زنده گي كنم
آهاي با تو هستم صدايم را مي شنوي؟؟!
آهاي آنهايي كه به او نزديك تريد
آهاي انفاس مهربان
آهاي ارواح آسمان
به خدا بگوييد:
دنيا را نگه دارد مي خواهم پياده شوم..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط علی عشقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این من نیستم :
نمیدونم کیه ولی هر کی هست : خوشکلهههههههههه !!!!!! |
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم دی 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته چهارم آبان 1384 هفته سوم آبان 1384 |
|
RSS
|