تبليغاتX
غروبه بی کسی: - تقدیم به همه’ اهل دلان
اگر روزی رسد دستم به دامانت کنم جان را به قربانت

رقص مار

باز له له مي زند از تشنه كامي برگ
باز مي جوشد سراپاي درختان را غبار مرگ
باز ميپيچد به خود از سيلي سوزان گرما تاك
مي فشارد پنجه هاي خشك و گرد آلود را بر خاك
باز باد از دست گرما ميكشد فرياد
گوييا مي رقصد آتش ميگريزد باد
باز ميرقصد به روي شانه هاي شهر
شعله هاي آتش مرداد
رقص او چون رقص گرم مارها بر شانه ضحاك
سر بر آر از كوه با آن گاوپيكر گرز
اي نسيم دره البرز

 

 

آخرين جرعه اين جام

همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
 همه جا
من به ر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش 
 

من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

 

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

 

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

 

تنها ترین رسوای غم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط علی عشقی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این من نیستم :
نمیدونم کیه ولی هر کی هست :
خوشکلهههههههههه !!!!!!

نوشته های پیشین
هفته دوم دی 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM